تبلیغات
عاشقانه - و من برگ بودم...

عاشقانه

و من برگ بودم...
و من برگ بودم که طوفان گرفت
و دیدم که این قصه پایان گرفت
بهار تو آمد به دیدار من
و آخر مرا از زمستان گرفت
کویر تنت را به باران زدند
تن آسمان از عطش جان گرفت
تو می رفتی و چشم من چشمه بود
و من خیس بودم که باران گرفت
عجب بارشی بود بر جان من
که چون رودی از عشق جریان گرفت
هوای تو بود و خیال تو بود
که دست مرا در خیابان گرفت
حقیقت همین است ای نازنین
که چشمت غزل داد و ایمان گرفت
تو و کوچه و آن زمستان سرد
و من برگ بودم که طوفان گرفت



[ دوشنبه 13 شهریور 1391 ] [ 18:50 ] [ ] [ نظرات() ]