تبلیغات
عاشقانه

عاشقانه

مرا محکم تر ببوس

مرا محکم تر ببوس! این حافظه ی لب هایم را وقتی به دل قطاری نشسته ای که دودش به چشم من خواهد رفت....

تا من بمانم و شعرهای دم درآورده، در شبیخون سیر و سرکه های دلم....

مرا طولانی تر ببوس! این گونه هایم را

تو می روی و من سر از تخم تنهایی در می آورم...

مرا فقط ببوس! خاطره ی لب هایت که نباشد حرف حساب چشم انتظاری در سرتنهایی ام نمی رود...

آغوش



[ یکشنبه 14 مهر 1392 ] [ 15:08 ] [ ] [ نظرات() ]
یاد تو

میدانی مشکل چیست؟
میترسم بگوید دوستت دارم و...
من یاد تو بیفتم !...



[ جمعه 12 مهر 1392 ] [ 07:36 ] [ ] [ نظرات() ]
خوش به حال باد

خوش به حال باد گونه هایت را لمس می کند ...
و هیچ کس از او نمی پرسد که با تو چه نسبتی دارد!

کاش مرا باد می آفریدند
تو را برگ درختی خلق می کردند؛

عشق بازی برگ و باد را دیده ای؟!



[ پنجشنبه 11 مهر 1392 ] [ 15:32 ] [ ] [ نظرات() ]
دست برداشتم
هرکس از این دنیا چیزی برداشت
 
من از دنیا "دست" برداشتم.....



[ شنبه 1 تیر 1392 ] [ 17:27 ] [ ] [ نظرات() ]
باز باران و شانه ای لرزان
زیر بارانم و تماشاییست
چشم من گریه کرده ، طوفانیست

قطره قطره چکیدمت ، دیدی ؟
دور و اطراف من چه غوغاییست ؟

چند متری پیاده رو اینجا
مابقی ابر های بارانیست

در خیابان منم و تنهایی
زیر باران ... منم ... و تنهاییست

دو قدم من دو قطره ای باران
« و صدای کسی که » اینجا نیست

« و صدای تویی که می رفتی »
و ندیدی دلم فقط راضیست

که تو لیلای من شوی – یک آن –
تا ببینی جنون من « آنیست »

چشم تو حال مبهمی دارد*

__________________

-* حال مبهم : نماد بیزاریست

قطره قطره ، دو قطره ای اینجا
باز باران به صورتم جاریست

باز باران و شانه ای لرزان
نوبت گریه های طولانیست


[ چهارشنبه 29 خرداد 1392 ] [ 07:31 ] [ ] [ نظرات() ]
چقدر دیر

وقتی تمام راه را آمدم

وقتی تا تو هیچ نمانده بود

چقدر دیر یادش آمد خدا

که ما قسمت هم نبودیم



[ پنجشنبه 23 خرداد 1392 ] [ 14:34 ] [ ] [ نظرات() ]
مرا بازیچه ی خود ساخت....

مرا بازیچه ی خود ساخت چون موسی که دریا را

فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را

نسیم مست وقتی بوی گل میداد حس کردم

که این دیوانه پرپر میکند یک روز گل ها را

خیانت قصه ی تلخی ست اما از که می نالم؟

خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را

خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست

چه آسان ننگ میخوانند نیرنگ زلیخا را

کسی را تاب دیدار سر زلف پریشان نیست

چرا آشفته میخواهی خدایا خاطر ما را

نمی دانم چه افسونی گریبان گیر مجنون است

که وحشی میکند چشمانش آهوهای صحرا را

چه خواهد کرد با ما عشق؟ پرسیدیم و خندیدی

فقط با پاسخت پیچیده تر کردی معما را



[ سه شنبه 21 خرداد 1392 ] [ 14:11 ] [ ] [ نظرات() ]
مگر تو....
حس می کنم دنیا خالی ست

مگر تو چند نفر بودی؟؟



[ پنجشنبه 16 خرداد 1392 ] [ 07:38 ] [ ] [ نظرات() ]
من خوبم!
دلشوره ی مرا نداشته باش
اینجا هم اتاقی من حسرت توست،
رنج میخورم، اشک مینوشم،
من خوبم! میدانم با حسرتت چگونه تا کنم:
فقط برای من بنویس
" هنوز هم لبخند میزنی؟ "



[ یکشنبه 12 خرداد 1392 ] [ 14:34 ] [ ] [ نظرات() ]
خدا کل خلایق را کمی بی تاب می سازد


خدا کل خلایق را کمی بی تاب می سازد
و از بی تابی آنها خودش گرداب می سازد

خدا با رفتنت ( گاهی که نه هر شب ) وجودم را
کمی دلگیر و چشمم را کمی بی خواب می سازد

تو را چون ماه آن بالا ، مرا پایین این قله
پلنگی در تلاقی با شب مهتاب می سازد

اگر پیمانه ی صبرت از این هرروزگی پر شد
اگر «این روزها» ، «با هم» تو را بی تاب می سازد

اگر با آینه حرفی نداری بعد از این دیگر
که بعد از این فقط تنهایی ات را قاب می سازد

اگرها و اگرهایی که چشم هر چه شاعر را
نمی دانم چرا از اشک و خون پر آب می سازد

اگر با رفتنت حل می شود چیزی برو اما
همین رفتن تو را رستم ، مرا سهراب می سازد !

اگر تنها ترین مهتاب هم باشی بدان اینجا
پلنگی کار خود را با همین مهتاب ...




[ یکشنبه 5 خرداد 1392 ] [ 05:26 ] [ ] [ نظرات() ]
و در تو شور آن موجی که سر بر صخره می کوبد

خدا کل خلایق را کمی بی تاب می سازد1
و از بی تابی آنها خودش گرداب می سازد

خدا از جمع اضدادی ( که جمع من شود با تو )
یکی را شعله ای آتش ، یکی را آب می سازد

تو را چون خواب و چون رویا پر از غوغای بی وزنی
مرا آن ساعت بیدار باش از خواب می سازد

و در تو شور آن موجی که سر بر صخره می کوبد
ولی من را نگه می دارد و مرداب می سازد

مرا بیرون کن از قلبت تو را بر آن خداوندی
که بر چشم پر از اشکت ، لباس خواب می سازد

تو چشمت را ببند و غرق در تاریکی آن شو
زمانی چشم تو از من همین را قاب می سازد

مرا بیرون کن از قلبت و این یعنی خداحافظ
و این یعنی که این جمله دلی بی تاب می سازد

و تو آخر چه خواهی کرد ؟ می سوزی وَ می سازی ؟
و یا این غم تو را همسایه ی محراب می سازد ؟

خداحافظ و این یعنی که چشمان مرا دیگر
همین یک جمله ی آخر خودش بی خواب می سازد

خداحافظ ؛ اگرچه خوب می دانم و می بینم
پلنگت – کار – خود – را – با – همین – مهتاب – می سازد


-------------------------------------------------

1: لقد خلقنا الانسان فی کبد



[ یکشنبه 29 اردیبهشت 1392 ] [ 17:23 ] [ ] [ نظرات() ]
نقاش که باشی...

نقاش که باشی چقدر می گیری بیایی و صفحه ی سیاه دلم را رنگ کنی؟

بعد برای دیوار اتاق دلم یک روز آفتابی بکشی

که نور آفتاب تا میانه اتاق آمده باشد...

راستی! من روی صورتم یک خنده می خواهم...

نرخ خنده چند است؟



[ پنجشنبه 8 فروردین 1392 ] [ 07:19 ] [ ] [ نظرات() ]
التماس

خدایا شبیه بادکنکی شده ام

از بغض هایی که به اجبار فرو داده ام...

التماست می کنم...

فقط یک سوزن!

تکه تکه شدنم با خودم...



[ دوشنبه 5 فروردین 1392 ] [ 06:17 ] [ ] [ نظرات() ]
ترس من

تمام ترسم از این است...

که یک شب

بخواهی به خوابم بیایی و من

بیدار نشسته باشم!



[ دوشنبه 28 اسفند 1391 ] [ 06:53 ] [ ] [ نظرات() ]
بازی...

می بینی؟

بازی دلچسبی ست

با خیالی آرام چشم می بندی

و من

از بین این همه معشوق که تمامشان را به یک اندازه دوست می دارم...

یک راست سراغ تو می آیم

کمی بعد آهسته آهسته

باز می کنی چشم هایت را...

می بینی تنها میان چند آینه

تو را هزار مرتبه در آغوش گرفته ام



[ یکشنبه 27 اسفند 1391 ] [ 15:52 ] [ ] [ نظرات() ]
سلول من

فکر کردم در قلب تو محکومم به حبس ابد!

به یکباره جا خوردم...

وقتی زندان بان بر سرم فریاد زد:

هی.....

تو آزادی!

و صدای گام های غریبه ای که به سلول من می آمد.....



[ دوشنبه 14 اسفند 1391 ] [ 11:12 ] [ ] [ نظرات() ]
خواستن

هرجا که می بینم

نوشته است:

خواستن توانستن است

آتش می گیرم!

یعنی تو نخواستی که نشد؟!!!؟

 



[ سه شنبه 3 بهمن 1391 ] [ 14:56 ] [ ] [ نظرات() ]
رسالت عشق

گرگ هم که باشی 

 عاشق بره ای خواهی شد که تو را به علف خوردن وا می دارد !
و رسالت 
عشق این است : شدنِ آنچه نیستی !



[ سه شنبه 3 بهمن 1391 ] [ 14:35 ] [ ] [ نظرات() ]
خداحافظی

 

به خداحافظی تلخ تو سوگند، نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ی ممنوع، ولی لب هایم

هرچه از طعم لب سرخ تو دل کند، نشد

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس! هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها

عاقبت با قلم شرم نوشتند: نشد!



[ جمعه 3 آذر 1391 ] [ 05:36 ] [ ] [ نظرات() ]
بیم فرو ریختن

بی قرار توأم و در دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد؟

" بال " وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست



[ پنجشنبه 2 آذر 1391 ] [ 14:26 ] [ ] [ نظرات() ]
روزهای بارانی
حالم شبیه روزهای بارانی ست
ابری.... دلتنگ
آسمانی که می غرد و نمی بارد....


[ دوشنبه 1 آبان 1391 ] [ 06:22 ] [ ] [ نظرات() ]
اگر می فهمیدی...
شاید آرام تر می شدم
فقط و فقط...
اگر می فهمیدی
حرف هایم به همین راحتی که می خوانی
نوشته نشده اند!!


[ یکشنبه 30 مهر 1391 ] [ 06:20 ] [ ] [ نظرات() ]
بهانه
سفر بهانه ای ست
برای گذر کردن از شهر تو و طپیدن قلب...
حتی اگر در حد خواندن یک تابلو باشد!


[ شنبه 29 مهر 1391 ] [ 06:16 ] [ ] [ نظرات() ]
مسافر
نمازت را شکسته بخوان...
مدت هاست مسافر خواب و رویای من شده ای...


[ جمعه 28 مهر 1391 ] [ 06:15 ] [ ] [ نظرات() ]
دلنوشته
از خط خطی هایم ساده نگذر...!
به یاد داشته باش..
این " دلنوشته" ها را
یک "دل"، نوشته...!



[ پنجشنبه 27 مهر 1391 ] [ 06:13 ] [ ] [ نظرات() ]
شعرهایم
شعرهای نگفته ام را
لای چمدانت گذاشتی
شاید
جاده ها باریدند...


[ چهارشنبه 26 مهر 1391 ] [ 15:06 ] [ ] [ نظرات() ]
پر زدی
ناگاه شب رسید و تو در باد پر زدی
راه مرا نخوانده و راهی دگر زدی
یادم نرفته است، در انبوه اشتیاق
دستی به روی شانه ی من،مختصر زدی
تو اتفاق قطعی چشم منی که باز
در آسمان خاطره ام بال و پر زدی
کمتر کسی به نام تو تردید می کند
ای بیشتر که بر جگرم نیشتر زدی
خاموش می شوی و فراموش می شوی
ای آتشی که یک سره در خشک و تر زدی
تکلیف التهاب تو هم نامشخص است
گاهی به چهره گل زده، گاهی به سر زدی
پایی به همسرایی خورشید رانده ای
دستی به گیسوان شب بی خبر زدی
با این همه تو لازمه ی دیدن منی
یعنی همان که پنجره ای در سحر زدی


[ چهارشنبه 26 مهر 1391 ] [ 14:58 ] [ ] [ نظرات() ]
خدا میداند
دل من آه چه تنهاست خدا میداند
تشنه در حسرت دریاست خدا میداند
خسته از معبر خاموشی این پنجره ها
دل من محو تماشاست خدا میداند
این همه اشک که از چشم ترم میبارد
موجی از درد دل ماست خدا میداند
زخمی از حیرت تنهایی این ثانیه ها
عشق همسایه ی غم هاست خدا میداند
چشم عاشق تر من بین که در فصل خزان
روشن از وسعت فرداست خدا میداند
بی تو ای همسفر گمشده در جاده ی عشق
دل من آه چه تنهاست خدا میداند


[ دوشنبه 27 شهریور 1391 ] [ 15:30 ] [ ] [ نظرات() ]
حس نکرد
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد
وسعت تنهاییم را حس نکرد
در میان خنده های تلخ من
گریه ی پنهانیم را حس نکرد
در هجوم لحظه های بی کسی
درد بی کس ماندنم را حس نکرد
آنکه با آغاز من مأنوس بود
لحظه ی پایانیم را حس نکرد...



[ شنبه 18 شهریور 1391 ] [ 16:43 ] [ ] [ نظرات() ]
گفتم...
گفتم: تو شیرین منی                           گفتی: تو فرهادی مگر؟
گفتم:خرابت می شوم                          گفتی: تو آبادی مگر؟
گفتم: ندادی دل به من                          گفتی: تو جان دادی مگر؟
گفتم: ز کویت می روم                          گفتی: تو آزادی مگر؟
گفتم: فراموشم مکن                            گفتی تو در یادی مگر....؟



[ شنبه 18 شهریور 1391 ] [ 16:39 ] [ ] [ نظرات() ]